وبلاگicon
شهابستان - خدایا . . .

هدایت به بالا

خدایا ...

خدایا تا بود درد دلم را فقط تو گوش میکردی و من امشب باز هم به سراغ تو آمدم تا مثل آن وقتها در آغوشم بگیری ...
خدا ؛ . . .


دیری است که انگار صدای این زندگی در نمی آید ، انگار دیگر صفا رنگ باخته انگار صمیمیت لباس راه راه به تن کرده انگار کسی نمی خواهد بفهمد انگار همه اینطور راحتند ، انگار ظلم به مزاجشان سازگار تر است !


خدا اینجا مردم قرارشان را میگذارند تا فراموش شود اینجا مردم زندگیشان را میگذارند تا بی هویت شوند اینجا مردم باشوق و ذوق به استقبال بد بختی می روند ! اینجا بی کلاس میشود کسی که دین داشته باشد، امل میشود کسی که نماز بخواند ، عاصی میشود کسی که عصیان نکند!
خلاصه اگر اینجا کسی گرگ نباشد حکم میکنند که بره باشد رهایش میکنند تا دریده شود اینجا قرآن را میگذارند تا بپوسد وبعد شکایت میکنند که مگر خدا نگفت که خودش مراقبت میکند؟ اینجا مردم برای اینکه پرواز یاد بگیرند خود را از کوه میندازند و اگر خراش بر ناخنشان بیفتد منکرت میشوند خدا یا مانده ام که چگونه هنوز هم صبوری میکنی ...

آه خدایا اینها را که برایت مینویسم انتظار میکشم ، کاغذبسوزد ،قلم به سخن درآید و زمان با گریه بگوید که دیگر بس است ، دنیا بفهمد که تو کیستی ولی انگار همه مرده اند انگار کسی تو را نمی شناسد انگار همه برای خودشانند و اصلاً انگار نه انگار که تو هم هستی انگار نه انگار که ...

بگذار تا حلقه ی اشک از چشمم به زمین نیفتاده بغضم را قورت بدهم بگذار تا مثل همیشه باز هم منتظر باشم تا شاید امیدواری این من تنها چاره ساز شود، شاید...




طبقه بندی: دل نوشته ها، برچسب ها: صدای زندگی، رنگ صفا، سازگاری ظلم، بی هویتی، گرگ یا بره، خدایا، امیدوار،

اشتراک و ارسال مطلب به :

تاریخ : پنجشنبه 1390/02/15 | 10:02 ب.ظ | نویسنده : سیّد شهاب | نظرات

چراغی
چهارشنبه 1390/03/25 10:18 ق.ظ
سلام با عرض تبریک به خاطر بازشدن وبلاگتون
امیدوارم که ازدورازمطالب جدیدتان بهره وبه فیض کامل برسیم وآرزوی موفقیت دارم برای شماوخانواده محترمتان دوست دارشما چراغی
پاسخ سیّد شهاب: سلام محمد باقر عزیز ...
خوشحالم از اینکه هر گاهی هم به یاد ما می افتی و به وبلاگمون یه سری می زنی ...
در پناه حق